دلنوشته ی یک فرشته ی آسمانی

۱

دلنوشته ی یک فرشته ی آسمانی

سلام خدایا نذار مامانم دیگه گریه کنه اون که تقصیری نداره خدایا دیگه دوس ندارم واسه خریدن آمپولای گرون، مامانم گوشوارهاشو حتی تلوزیونیا چیزای دیگه خونه رو بفروشه خدایاخودم میدونم بابام دروغ گو نیست اون روز پول دارو هام زیاد شده بود واسه همون نتونست عروسک دارا سارا واسم بخره خدایا به دکترا بگو بابام پولشونو میده خدایا به پرستارا هم بگو:وقتی آمپول به سر بچه ها می زنن یواش بزنن من تا حالا به سرم آمپول نزدم چون هنوز روی بدنم جا هست ولی عسل دیگه بدنش جایی برای آمپول نداره آخه بدنش خیلی کوچیکه اون روز که تو سرش آمپول میزدن خیلی گریه می کرد به پرستارا بگو من نمی خوام آمپول بزنم چون به خدا خیلی درد داره خدایا من دوست دارم مامانم عین مامان بقیه بچه ها بخنده خدایا این دست خط مامانمه من چون آنژوکت دستمهن می تونم بنویسیم.اما بخدا همشو خودم گفتم.الان مامانم دوباره داره گریه می کنه واسه همین دیگه چیزی نمی گم…

پاسخ بدهید

ایمیلتان منتشر نمیشودفیلدهای الزامی علامت دار شده اند *

*